لبخند زدم ، راننده هم لبخند زد .
به راننده گفتم : « من بچگيهام يه دوستي داشتم كه خيلي شبيه شما بود . »
راننده نگاهم كرد و گفت : « اِ ... ؟ من از اولي كه سوار ماشين شدي گفتم چقدر قيافت آشناست ، ولي باورم نميشد اينقدر پير شده باشي . »
گفتم: « پير شدم ؟ »
راننده گفت: « خيلي... چي كار كردي با خودت ؟ »
به آينه بغل نگاه كردم مردي با ريش و موي سفيد و صورتي پر از چين و چروك كنار راننده نشسته بود ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سروش صحت